چشم انداز

مکتب فلسفی - ارسطو
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
 

ارسطو در سال 384 پ. م در شهر استاگیرا واقع در تراکیه، نزدیک شهر مدرن سالونیکا به دنیا آمد و خوردسالی خویش را با فیلیپ مقدونی در دربار مقدونیه بزرگ شد. باور بر این است که او  در 18 سالگی به آکادمی افلاطون رفت و به مدت 20 سال تا هنگام مرگ افلاطون نزد وی به آموختن مشغول شد و پس از آن توسط فیلیپ پادشاه مقدونیه به دربار احضار شد تا آموزگاری فرزندش اسکندر را بر عهده گیرد.

رابطه بین فلسفه ارسطو با فلسفه افلاطون همیشه مورد مناقشه بوده، از طرفی هواداران افلاطون ارسطو را اساسا مشتق شده از افلاطون می دانند و به تفاوت های اساسی آن دو چندان تاکید نمی کنند و از طرف دیگر هواداران ارسطو هستند که ارسطو را بسی فراتر از افلاطون می دانند، به ویژه در منطق و در نظریه ی صورت ها. اما کسانی هم هستند که بر این باورند اختلافات میان ارسطو و افلاطون ربطی به برتری فکری ندارند بلکه به دیدگاههای اساسا متفاوت آن دو از جهان مربوط می شود.

اختلافات میان ارسطو و افلاطون در نقد بی رحمانه ارسطو به نظریه صورت های افلاطون نمایش داده می شود، آنجا که عنوان می کند؛ نظریه مثل افلاطون گردنه ی عبور ناپذیری بوجود می آرد، دوگانگی میان جهان ایده های معقول و جهان چیزهای محسوس؛ این نظریه، تبیین چگونگی نسبت و رابطه ی چیزهای محسوس و چیزهای معقول را کلا غیر ممکن می نماید.

وحدت صورت و ماده

باید دانست که حمله ارسطو به اهمیت و معنای صور ابدی شناخت نیست، بلکه بر جدایی صورت یا جوهر یک چیز در قلمرو دیگری از چیز موجود واقعی است. ارسطو می گوید، یک چیز وحدتی از صورت و ماده است. صورت یک چیز درون باشنده آن است.

با ابداع اصول جدایی ناپذیر ماده و صورت، ارسطو می تواند بر دوآلیسم افلاطون جهان های معقول و محسوس غلبه کند. صورت مقصد و هدفی است که ماده به آن خدمت می کند.

قوه و فعل

افزون بر اصول ماده و صورت، ارسطو اصول قوه و فعل را ابداع کرد. اصول قوه و فعل ارسطو را قادر می سازد که تغییراتت تکاملی را در جوهرها نظیر مراحل رشد از میوه ی بلوط به نهال بلوط و به بلوط بلند جثه را توجیه کند: هسته بلوط قوه ای است که توسط درخت بلوط فعلیت می یابد. ارسطو رابطه ی نزدیک این دو دسته اصول را را تصدیق می کند: او می گوید ماده اصل قوه است و صورت اصل فعلیت.

علل چهارگانه

ماده و صورت، قوه و فعل، به دست ارسطو چونان اصول تبیینی اشیاء و تغییرات آنها ابداع شدند. ارسطو به این اصول نظریه علل چهارگانه خود را می افزاید.

1.        علت مادی (مواد و مصالح لازم برای ساخت خانه)

2.        علت صوری (خانه ای که ساخته می شود، شکلی که باید فعلیت یابد)

3.        علت فاعلی (کار و ابزارهایی که خانه را چونان معلول شان ایجاد می کنند)

4.        علت غایی (منظوری که خانه برای آن ساخته می شود)

این نگرش به عالم که در آن هر چیز به طور کلی با هر چیز دیگری چونان علت مادی یا صوری پیوند داردارسطو را به یزدان شناسی و  به مفهوم خدا می کشاند. عالمی که با تغییر و جنبشی ابدی مشخص می گردد مستلزم یک علت اولیه جنبش است که خود ناجنبیده است. این مفهوم ارسطو از خدا چونان جنباننده ناجنبیده، چونان علت اولیه ابدی همه ی تغییرات و حرکت در عالم است. اینجا ارسطو نخستین عبارت بندی  فلسفی برهان جهان شناختی وجود خدا را فراهم می سازد. با این حال باید در نظر داشت خدای ارسطو، خدای یهودی و مسیحی نیست؛ او نه آفریننده ی دلربای جهان و انسان است و نه متعلق به پرستش. خدای ارسطو فقط علت اولیه ی حرکت در عالمی ابدی و نا آفریده است.

سیاست ارسطو

ارسطو نظریه سیاسی افلاطون را در "جمهوری" رد می کند، به این دلیل که بسیار نظری، تخیلی و بسیار  دور از جهان واقعی است. برای ارسطو دولت خوب دولتی است که در آن قانون اساسی حاکم است و رابطه فرمانروا با فرمانبران رابطه ی انسان های آزادی است که اخلاقا مساوی باشند.

اما میان افلاطون و ارسطو در مورد نظریه ی سیاسی توافق های زیادی نیز وجود دارد. ارسطو نیز همچون افلاطون، دولت را داری غایت یا هدف اخلاقی می داند، و باز چونان افلاطون، ارسطو دولت را بر فرد و خانواده مقدم می داند. دولت کل خود بسنده ای است، در صورتی که خانواده و فرد خودبسندگی ندارند و تنها اجزاء وابسته به زندگی اجتماعی دولت هستند.

در نهایت ارسطو، تحقیق افلاطون را برای یک سنخ حکومت ایده آل رها می کند. او بجای آن به تفحص در قوانین اساسی دولت های واقعی یونان بر می گردد و به پرسش جدید و عملی می رسد: چه نوع حکومتی برای اکثر دولت ها بهتر و کارآمدتر است؟ نتیجه ی ارسطو حکومت متکی به قانون اساسی (پولیتی) است. چنین حکومتی میانگسن اولیگارشی و دموکراسی است. این حکومت نیز مانند اولیگارشی حکومت صاحبان دارایی است، ولی نه در حد افراط، طوری که اکثریت اهالی دموکراسی سهمی در حکومت دارند، و این در عمل حکومت طبقه ی پرشمار متوسط است و به باور ارسطو پایه ی مدیریت با ثبات و مناسب را برای دولت فراهم خواهد کرد.

(مهدی)

 


 
 
مکاتب فلسفی- افلاطون
نویسنده : - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٩
 

افلاطون (344-427 پ. م)، بزرگترین و مشهورترین فیلسوف ایده الیست جهان است.

او را پدر فلسفه غرب و عارفی خوانده اند که پیش از مسیح و پولس قدیس، قلمرو متعالی نیکی، عشق و زیبایی را نظاره گر بوده است. او را بزرگترین اخلاق گرا و فیلسوف اجتماعی سراسر تاریخ توصیف کرده اند، تا آنجا که فیلسوف و ریاضی دان انگلیسی آلفرد نورث در مورد او گفته است که تاریخ فلسفه غرب فقط پانویس هایی به آثار افلاطون است.

با این همه باید دانست او شاگرد مستقیم سقراط و شاگرد غیر مستقیم فیثاغورث، پارمنیدس و هراکلیتوس بوده است.

منابع افلاطون:

1. تاثیر سقراط:

تمامی آثار افلاطون به صورت مناظره است که در آنها تقریبا همیشه سخنگوی آنها سقراط است. اینها نخستین مناظره های فلسفی جهان غرب است. اکثر مناظره ها با روشی که سقراط آفریننده آن بود و آن را دیالکتیک می نامید، صورت می گیرد. زیر تاثیر تاکید سقراط بر اهمیت تعریف های کلی و تغییر ناپذیر، قصد نخستین افلاطون چونان یک فیلسوف یافتن تعریف هایی برای مفاهیم عدالت و دولت بود که این پرسش ها او را به پرش های بنیادی تری رهنمون ساخت نظیر: شناخت چیست؟ سرشت واقعیت چیست و ....

2. تاثیر فلاسفه پیش از سقراط:

افلاطون عناصر ارفئوسی فلسفه خود را از فیثاغورث گرفت. جنبه ی دینی اعتقاد به بقای روح، تعلق خاطر به دنیای دیگر، تشبیه جهان به غار و مفاد این تشبیه و نیز احترامی که برای ریاضیات قائل است و آمیختگی تعلق و اشراق که در نظرات او دیده می شود، این همه نتیجه ی تاثیر فیثاغورث است.

افلاطون همچنین تحت تاثیر نظرات متناقض هراکلیتوس و پارمنیدس که یکی جهان محسوس را یکسره ناپایدار و متغیر می دانست و دیگری سرشت بنیادین واقعیت را نه در تغییر که در سکون می دانست، قرار داشت که در نتیجه ترکیب این دو نظر افلاطون به این اعتقاد رسید که حصول معرفت از راه حواس امکان ندارد بلکه باید به وسیله عقل به آن رسید.

3. تاثیر سوفسطاییان:

واکنش سوفسطاییان و به خصوص پروتاگوراس به مناقشه میان هراکلیتوس و پارمنیدس در نهایت به شک گرایی و نسبی گرایی افراطی انجامید و این شک گرایی واکنش افلاطون را برانگیخت که عقیده داشت ناپایداری و سکون هر کدام به قسمی از واقعیت اشاره دارند، واقعیتی از اشیاء طبیعی در زمان و مکان هستند که ناپایدار بوده و توسط حواس به ادراک در می ایند و نیز واقعاتی هستند که ثابت و بدون تغییر هستند که افلاطون از  این نوع واقعیات به نام ایده ها(مثل) یا جوهر ها یاد می کند که متعلقات تفکرند مانند مفهوم یک مثلث که در زمان مکان نیستند.

تمثیل غار:

یکی از معروفترین تمثیل های افلاطون تمثیل غار است که در آن به انسانهایی اشاره می کند که تمام عمر خود را در غاری چنان غل و زنجیر شده بودند که تنها می توانستند دیوار روبرویشان را ببینند و نیز آتشی پشت سر آنها بر پا بود که سایه انسانهایی که در حال حمل اجسام مختلف بودند را بر روی آن دیوار می انداخت و به این ترتیب آنها تنها سایه های واقعیت را میدیدند و تنها پژواکی از صداهای دنیای خارج به گوششان می خورد، حال اگر آنها می توانستند پا به دنیای خارج بگذارند و در پرتو نور خورشید که همچون عقل پرده از رازها می انداخت، می توانستند واقعیاتی را که بوجود آورنده سایه ها هستند را ببیند. افلاطون با این تمثیل قدرت عقل را در تبیین واقعیات نشان می دهد و نبود عقل و تفکر را منشاء خرافات و باورهای نادرست می داند.

نظریه شناخت:

افلاطون شناخت را به چهار مرحله حدس و گمان، باور یا ادراک حسی، فهم عقلانی و عقل تقسیم می کند که در ادامه بر شرح آنها می پردازیم.

حدس و گمان:

در مرحله حدس و گمان، ما واقعیت و حقیقت را در شکل سلسله چیزهایی به ظاهر جدا و مستقل از یکدیگر ادراک می کنیم و دیگر نمی دانیم که آیا این چیزها واقعی اند یا تنها تصاویر آن اند.

باور یا ادراک حسی:

به نظر افلاطون در این مرحله انسان به شناخت حسی اشیاء واقعی دست می یابد که می تواند به تبیین سطح شناخت پیشین یعنی حدس و گمان یاری رساند و آن را تبیین نماید، البته باید در نظر داشت که این سطح شناخت، اشیاء را آنگونه که به نظر می رسند به ما می نمایاند و راه به مفهوم انتزاعی آنها نمی برد. به همین دلیل افلاطون مرتبه دیگری برای شناخت با عنوان فهم عقلانی در نظر می گیرد.

فهم عقلانی:

در صعود به مرحله سوم نردبان شناخت، اکنون به جایی رسیده ایم که به جهان معقول وارد شویم، غار باورهای روزمره، مرحله پایین تخیلی را پشت سر گذارده ایم و تلاش کرده ایم که خودمان را در معرض نور آفتاب قرار دهیم. افلاطون معتقد است که آشایی را که ما در سطح سوم شناخت می شناسیم عبارت از مفاهیم راستینی هستند که ما پیش از ان در تضاد با اشیاء مورد باور به آنها اشاره کردیم: در حالی که متعلقات ادراک، ملموس و انضمامی اند، متعلقات عقل، انتزاعی اند؛ در حالی که متعلقات ادراک چیزهای جزیی اند، متعلقات عقل مفاهیم کلی و جهانروا هستند و در حالی که متعلقات ادراک تغییر پذیر و هراکلیوسی اند، متعلقات عقل تغییر ناپذیر و پارمندسی اند.

نظریه صورت ها (مثل)

پیش از گام نهادن به واپسین مرحله شناخت افلاطون لازم است نظریه صورت های او را بشناسیم.

برای افلاطون، مفاهیمی همچون مفهوم یک دایره، یک مثلث، زیبایی، عدالت و نیز مفاهیمی که گنجینه واژگان روزمره ما را تشکیل می دهند نظیر خانه، رنگ زرد و ... دو کارکرد مهم مهم دارند: کارکرد نخست آن است که آنها آگاهی ما را از جهان اشیاء و نیز موضوع های ریاضیات، علوم و فلسفه امکان پذیر می کنند. کارکرد دوم آنها این است که ما را قادر می سازند که همه این چیزها را مورد نقد و ارزیابی قرار دهیم.

حال می توان تعریفی از صورت های افلاطون بدست داد: صورت ها تعاریف ابدی، تغییر ناپذیر و مطلقا حقیقی اند. اکنون می توان فهمید که چگونه صورت ها یا ایده ها دانش راستین را ممکن می گردانند.

عقل:

ما اکنون به عقل، چهارمین و بالاترین مرحله شناخت صعود می کنیم.در این مرحله ذهن از روش دیلکتیک استفاده می کند که در این بافت به معنای علمی است که صورت ها یا ایده ها را مورد مطالعه قرار می دهد. از نظر افلاطون اینجا فیلسوف راستین وارد قلمرو خود شده است. او به سوی شناخت صور به واسطهِ فعالیت عقل خود و از راه کاربرد دیالکتیک به مثابه روش خود حرکت می کند. دیالکتیک تمامی طیف و تنوع صورت ها؛ روابطی نظیر تساوی و تشبه؛ ارزشهایی نظیر زیبایی و نیکی و عدالت را هویت و وحدت می بخشد. فیلسوف نه تنها به به واسطه دیالکتیک به این صورت  ها وحدت می بخشد که پا را فراتر گذارده و به سوی سامان دادن صورت ها در نظمی واحد از حقیقت و ارزش رهسپار می گردد. در فلسفه افلاطون ایده ی نیکی جایگاه خاصی دارد. ایده ی نیکی هدف یا فرجام یا غایتی است که همه چیز برای آن وجود دارد.

روح سگانه:

از دیدگاه افلاطون سه عنصری که انسان را تشکیل می دهند در ساختاری قرار می گیرند که در آن عنصر عقلانی در به لحاظ قدرت، به لحاظ استعداد در نیل به حقیقت و به لحاظ ارزش در مرتبه بالاتری قرار دارد. امیال جسمانی در سطح پایین ساختار است. مرحله میانی را نیز عنصر روانی اشغال می کند.

افلاطون اشاره می نماید که تنها با سرشار کردن هر سه نیاز با حاکمیت عقل بر عنصر روانی و امیال جسمانی می توان سرشت بغرنج یک موجود انسانی را ارضا نمود و این شیوه در نهایت منجر به احساس سعادت در انسان خواهد شد.

دولت کمال مطلوب

افلاطون فلسفه سیاسی خود را نیز بر اساس فلسفه اخلاقی و فردی بنا می گذارد و در این را از اخلاق(زندگی نیک) و روح سه گانه مدد می جوید. افلاطون دولت را متشکل از سه طبقه تولید کنندگان، سپاهیان و نگاهبانان می داند که در آن طبقه نگاهبان و یا فرمانروا از میان نخبگان جامعه برگزیده خواهند شد و تمامی تصمیم گیریهای مربوط به اداره کشور و امور مربوط به مردم در این طبقه انجام خواهد شد.

منتقدان " جمهوری افلاطون " آن را غیر دموکراتیک دانسته اند که البته اینچنین نیز هست، افلاطون اما اینگونه این تمامت خواهی و دخالت همه جانبه دولت در زندگی طبقات دیگر را توجیح می کند که معتقد است گروه نخبه حاکم با شناخت راستین حقیقت مناسبترین روش را برای اداره کشور خواهد یافت ولی افلاطون هرگز نتوانست راه حلی مبنی بر جلوگیری از فساد ناشی از در دست داشتن قدرت مطلق ارائه نماید.

با این همه و با وجود این انتقادات نمی توان نفوذ مستقیم و غیر مستقیم افلاطون را بر فلسفه های بعد از خودش را انکار کرد، به هر روی فلاسفه بعد از افلاطون چاره ای نداشتند جز اینکه در مورد مباحث مطرح شده افلاطون خواه به عنوان مخالف و خواه به عنوان موافق، نظر خویش را ابراز نمایند.

(مهدی)



 
 
مکاتب فلسفی- مکتب های سقراطی
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸۸
 

مکتب سقراط، از درون خود، گرایش های گوناگونی پدید آورد که در آن میان سه مکتب بیش از همه در تاریخ فلسفه اهمیت دارند. این سه مکتب عبارتند از: مکتب مگارا، مکتب کونیک ها یا کلبیان و مکتب کورناییان یا لذت گرایان.

مکتب مگارا

بنیانگذار این مکتب اقلیدوس(که البته نباید با ریاضی دان معروف اشتباه گرفت) از اهالی شهر مگارا بود. وی از شاگردان پرشور سقراط بود که از بین آموزه های سقراط تکیه بسیار زیادی بر هنر مجادله و گفت و گوی منطقی میکرد.

اوقلیدوس زیر نفوذ فلسفه پارمنیدس قرار داشت و هسته اساسی این فلسفه را با آموزش های سقراط در هم آمیخت. وی می کوشید واحد پامنیدس را با نیکی سقراط آشتی دهد. بنابراین او بر این باور بود که هسته واحد و نیکی یگانه اندکه دگرگونی ناپذیر و قائم به خود است و می تواند به نام های گوناگون نظیر بصیرت، روح، عقل، فضیلت و نیز خدا خوانده شود. پس تکیه اصلی در این مکتب بر یگانگی هستی و انکار کثرت آن است.

مکتب کلبیان

فلسفه کلبیان در اندیشه یونانی یک ویژگی مهم دارد و آن را می توان فلسفه توده های تهیدست و رنجبر یونان دانست. آنتیس تنس بنیانگذار این مکتب و شاگرد سقراط از زبان بازی فلسفی آنگونه که قبلا برایش ارزنده بود رویگردان شد و به بازگشت به طبیعت اعتقاد داشت و در این اعتقاد راه افراط در پیش گرفت، چرا که می گفت نه دولت وجود داشته باشد، نه مالک خصوصی، نه زناشویی، نه دین و پیروانش برده داری را محکوم می کردند.

شهرت دیوگنس یا دیو جانس سینوپی از آنتیس تنس که استادش بود نیز فراتر رفت و داستانهای زیادی در مورد روش ساده زیست وی و پشت پا زدن به لذت های دنیوی وجود دارد.

به طور کلی کلبیان هر گونه کوششی برای شناخت طبیعت و حتا در راه هرگونه هنر و دانشی بی ارزش بود و تنها چیزی که ارزش داشت رسیدن به فضیلت خردمندانه بود.

کورناییان یا لذت گرایان

کورناییان بر این باور بودند که لذت، غایت زندگی است چرا که لذت را غایت مثبت می پنداشتند. آریستیپوس کورنایی با تعلیمات پروتاگوراس آشنایی داشت و می توان این نظریه آریستیپوس را که تنها احساس های ما حاوی معرفت یقینی هستند را تحت تاثیر اندیشه های پروتاگوراس دانست.

(مهدی)


 
 
مکاتب فلسفی-مکتب سقراط
نویسنده : - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸۸
 

سقراط فیلسوف یونانی از طبیعت شناسی ماتریالیستی به ایده الیسم روی آورد. از نظر وی ساختار جهان و طبیعت  جسمانی اشیاء شناخت ناپذیر است و ما فقط خودمان را می توانیم بشناسیم. غایت عالی شناخت نه نظری که عملی است، هنر زندگی کردن

ایده ها با تعاریف آشکار و با استقرا خلاصه میشوند خود سقراط مفاهیم اخلاقی مثل عدالت و ارزش را تعریف کرد. تعریف یک مفهوم از طریق مناظره به دست می آید که در طی ان پرسشها و تناقض های میان طرفین گفت و گو را برملا می سازد افشای تناقضها به محو شناخت نادرست می انجامد و حالت بی قرار، ذهن را به جستجوی حقیقت واقعی تشویق می کند. اخلاق سقراط خردگرایانه بود کنشهای پلید فقط ناشی از نادانیند و هیچ کس با اختیار خود به بدی نمی گراید. لانگه میگوید اعتقاد سقراط به طور کلی این است که عقلی که ساختار جهان را آفریده به روال عقل انسانی پیش می رود که می توان اندیشه های آن را در همه جا تعقیب کرد گرچه باید برتری لایتناهی اش را پذیرفت جهان از انسان تبیین می گردد نه انسان از قوانین عام طبیعت. از نظر سقراط بشریت را هنرمند والا و هوشمندی آفریده است که بقیه جهان را برای ارضای نیازهای ما بوجود اورد.

دیالکتیک سقراط: شیوه ویژه سقراط چنین بود که نخست به نادانی خود در مورد موضوعی اعتراف می کند یعنی وانمود میکند که حقیقت و ماهیت موضوع برای وی روشن نیست و حریف را برمی انگیزد که آنچه درباره آن موضوع می داند بر زبان آورد آنگاه پرسشهای تازه به میان می آورد و میکوشد تناقضهای درونی موضوع را آشکار سازد و از این راه نتایجی را که حریف بحث به آنها رسیده است وارسی کند و نقاط ضعف آنها را نشان دهد این شیوه را شیوه استقرایی نیز گویند.

بر خلاف سوفسطاییان و شک گرایان سقراط تردید نداشت که رسیدن به برخی دانشها و نیل به حقیقت درباره اشیا هم ممکن است و هم ضروری او بررسی دیالکتیک هر مساله ای را پی میگیرد برای اینکه به یک شناخت معتبر برسد.

سقراط این تصور را نپذیرفت که حقیقت نسبی است و معیار ثابتی وجود ندارد و معرفت دارای متعلق پایداری نیست وی بر این باور بود که رفتار اخلاقی باید مبتنی بر معرفت باشد و آن معرفت باید معرفت بر ارزشهای جاویدان باشد که برای همه آدمیان و همه مردمان در همه اعصار یکسانند.

(آزاده)


 
 
مکاتب فلسفی-سوفسطائیان
نویسنده : - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸۸
 

 

واژه ی سوفیست از همان ریشه سوفیا (خرد) و سوفیس (خردمند) مشتق شده است.

سوفسطاییان نخستین کسانی بودند که در تاریخ فلسفه به آموزگاران خرد شهرت یافتند، ایشان با کوششهای خود به منزله استادان فن سخنوری، با ارائه نظرات خود که حقایق به ظاهر تغییر ناپذیر را دگرگونه می ساخت و نظریه های جدید غیر عادی را به کرسی می نشاند به پیشبرد تفکر منطقی و انعطاف پذیری مفاهیم کمک شایانی کردند.

نظرات سوفسطاییان این امکان را می داد که چیزهایی که در نخستین نگاه، کاملا ناسازگار می نمودند، وحدت و انسجام یابند و به این ترتیب دلیل منطقی، چونان شرط اساسی حقیقت پذیرفته گشت، ولی این تکیه بر تفکر منطقی گاه را افراط در پیش گرفت تا انجا که معنایش به اثبات و ترغیب تقلیل یافت. سوفیست ها به این باور رسیده بودند که اثبات هر آنچه ایشان برای اثبات کردن برگزینند امکان پذیر است.

با همه اینها نباید از نظر دور داشت که خدمت راستین سوفسطاییان به فلسفه در رد پذیرفتن هر چیز مطلق و نامشروطی می باشد که به یک نسبی گرایی و شک گرایی افراطی منجر شد که درست در نقطه مقابل ایده آلیسم سقراطی و افلاطونی قرار می گیرد.

از جمله آموزه های مترقی سوفسطاییان می توان به موارد زیر اشاره کرد;

آنان باور داشتند که میان خیر و شر تنها تضادی نسبی وجود دارد و نیز باورهای دینی توهمی بیش نیستند. دیگر اینکه ایشان برخلاف اکثر مردم آن روزگار، این عقیده را نادرست می دانستند که تضاد میان بردگان و آزادگان ناشی از نظام طبیعت است.

در پایان مختصری به شرح افکار و نظرات دو تن از مشهرتریت سوفیستهای یونان باستان یعنی پروتاگوراس و گرگیاس می پردازیم;

پروتاگوراس را چونان فیلسوف یونانی و سوفیست بزرگی توصیف کرده اندکه به جهت ناباوری اش به خدایان از آتن تبعید گشت و کتاب وی در مورد خدایان سوزانده شد و نیز بسیاری بر این عقیده اند که نظرات پروتاگوراس حاوی عنصری از انسان گرایی ماترالیستی می باشد

دیگر سوفیست مشهور که در آثار افلاطون از او نام برده شده، گرگیاس است که سعی داشت اثبات کند هیچ چیز وجود ندارد و اگر هم چیزی وجود داشته باشد، نمی توان آن را شناخت، اگر هم چیزی قابل شناخت باشد، قابل بیان برای دیگران نیست.

(مهدی)

 

 


 
 
← صفحه بعد